چرا امشب خوابت نمیبرد؟
چرا چشمان نازت به دنیای من پا نمیگذارد؟
مگر نمیخواهی باز به خواب نگاهت بیایم؟
بگذار امشب من تو را به خواب ها بدرقه کنم!
بر خلاف شبهای پیشین که تو مرا به دنیاهای دور دست خیالم راهی میکردم و میرفتی!
بگذار من قصه ساز امشب تو باشم
نه تو که قصه ی دردم را هر شب در گوشم نجوا
می کنی مرا میگذاری در جهانی از حسرت و
انتظار!
انتظار به قصه ی فردا شبت تا باز هم به امیدی واهی دل ببندم که شاید...
که شاید زیبای خفته ی من از خوابم چشم باز کند و به دنیایم پا نهد!
بگذار باز هم از امشبم بگویم!
بگویم قصه ی برگ خشکیده ی عشقم را !
آن برگ خشکی را که غرور بی رحمت زیر پا خرد کرد تا لذت ببرد از
صدای درد و ناله اش!
همان برگی که روزی مهربانی را سایه ات کرد!
می دانم که ستاره ی شب های مشرقی تو شهره ی آفاق شده!
می دانم که هیاهوی بلند عاشقی تو هزار و یک شب دریاست !
این ترانه ی زخمی هم مونس این شب های من است...
مثل همان ستاره ای که فریادرس آرزوی توست!
قصه ی عشقم چنین آغاز شد...
یک روز سرد زمستانی
نگاهم به چشمانت و حسم به یادت گره خورد!
به حرمت قدوم تو به فرش قرمز دلم
نفس های سرد آسمانم به هرم نامت زنده شد!
...جان گرفت...
همه ی دنیا خبر شد...
نمی خواستم حسم را با نیش چشم افعی تقسیم کنم!
هوا طوفانی شد...
سیم های گیتارم پاره شد!
به همین سادگی!
تقصیر خودم بود! نمی دانم چه شد!اما همه تقصیر من بود!
حالا منم ...
منم که مانده در ایهام یادت!
جاده ی رسیدنت مه آلودست...
مانده ام ترسان در این گردنه ی مرگبار یادت!
تو بگو...
بگو چه کنم! در این غربت صدایت...
می دانی که این هم ادامه دارد...
این بار هم ادامه سهم توست!